close
تبلیغات در اینترنت
خدا كسي را كه بخواهد نگه دارد نگه مي‌دارد

چه مقدار از بیوگرافی شهید سید مجتبی هاشمی اطلاعات دارید؟




گاهی رنج و زحمت زنده نگه داشتن خون شهید،کمتراز شهادت نیست.(امام خامنه ای)

آمار مطالب

کل مطالب : 142
کل نظرات : 0

آمار کاربران

افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

بازدید امروز : 12
باردید دیروز : 3
بازدید هفته : 12
بازدید ماه : 113
بازدید سال : 142
بازدید کلی : 779,651
وصیت شهدا
ذکر روزهای هفته
خدا كسي را كه بخواهد نگه دارد نگه مي‌دارد

خاطراتيكه از چندين هزار فدائي اسلام در طول جنگي كه با مزدوران بعثي كافر در خوزستان بخصوص در آبادان و خونين‌شهر داشتيم بسيار زياد است آمار شهيدان ما و جانبازيهاي كه اين حماسه سرايان از خود باقي گذاشتند و باعث آبروي دين اسلام در اين تاريخ شدند و صدها نفر مجروح كه خود هر كدام به تنهايي داستاني بسيار طولاني از قهرمانيهايي كه از خود نشان دادند وجود دارد كه مي‌توان در مورد هر كدام كتاب نوشت، بسيار زياد است. ولي به اختصار تعدادي از آنها را كه به خاطر دارم و براي من هرگز فراموش شدني نيستند را ذكر مي‌نمايم:

يكي از آنها فرمانده گروهان پيشرو به نام شهيد شاهرخ ضرغامي بود كه بسيار رشيد و شجاع و حادثه‌ساز بود. از اسم گروه پيشرو معلوم است كه هميشه حمله‌كننده بودند عاقبت بعد از پيروزيهاي زياد اين فرمانده شجاع در هفده آذر ماه در حاليكه در يك شبيخون بسيار موفقيت‌اميز شركت داشت و انبارهاي بزرگ مهمات دشمن را متلاشي و حتي افراد دشمن را دستگير مي‌كرد و به اسارت مي‌آورد عاقبت در پايان اين پيروزي به افتخار شهادت نائل آ‌مد از خاطرات خوبي كه از اين شهيد نامي اسلام دارم پيروزي بسيار بزرگ ما بر كفار بعثي در ذوالفقاري بود كه وقتي 86 اسير گرفته بوديم به بچه‌ها دستور داد سوار كول اسراي عراقي بشوند و بچه‌ها سروار بر كول عراقي‌ها شده و آنها را به ستاد مي‌آوردند هميشه مي‌گفت مي‌خنديد و هرگز در جبهه دُلا نمي‌شد مي‌گفت ننگ دارم در مملكت خودم درمقابل دشمن سرم را پايين بياورم و هرگز سرش را خم نمي‌كرد باعث روحيه و شادي بچه‌ها بود وقتي كه با ماشين حركت مي‌كرد جيپ روبازي داشت در حاليكه افراد داخل آن بودند با سرعت در دست‌اندازها مي‌انداخت و همه افراد را با جيپ به هوا مي‌برد واقعاً اگر بخواهم از اين شهيد خاطراتي را كه دارم بگويم بيشتر از يك كتاب خواهد شد. ولي به همين اندازه كفايت مي‌كنم، فقط به مادر تنهاي او كه اين فرزند عزيز را از دست داد به خاطر اسلام درود مي‌فرستم و از خدا براي او طلب آمرزش و صبر و شكيبايي مي‌كنم اميد است كه خداوند به او جزاي خير عنايت كند.
ديگر حسين گرامي كسي كه در 24 ساعت شايد چند كلمه صحبت نمي‌كرد در خونين‌شهر در حاليكه به سختي مجروح شده بود وقتي مي‌خواستم او را نجات بدهم مي‌گفت آقاي هاشمي خواهش مي‌كنم فرمانده مرا نجات بدهيد فرمانده او تيربارچي از خونين شهر بود كه بعد از مدتها از زندان آزاد شده بود، كه به محض آزادي به جبهه آمده بود، در حاليكه تيربار را به دوش مي‌كشيد و در حاليكه به همراه حسين گرامي آتش به سوي دشمن باز كرده بود، دشمني كه با تانكها حمله مي‌كرد اين دو جوان جان بر كف حماسه‌ساز را به آتش كشيد و در حالي كه به زمين افتاده بودندو خون فوران داشت وقتي مي‌گفتم خود را به پشت من برسان مي‌گفت نه آقاي هاشمي فرمانده مرا نجات بدهيد فرمانده كه در حال احتضار بود و شهادتين را مي‌گفت و نفسهاي آخر را مي‌كشيد با اشاره مي‌فگت نه كار من تمام شده او را نجات بدهيد مانده بودم چه كنم. حسين اميد بيشتري براي زنده ماندن داشت عاقبت او را راضي كردم و فرمانده حسين نيز او را راضي كرد كه ابتدا او را نجات دهم و من او را به پشت سوار كردم و از مقابل تانك دشمندر حاليكه شليك مي‌كرد، خود را به پناهگاهي رساندم و او را نجات دادم و بعد به ياري ساير بچه‌ها فرمانده او را هم نجات داديم حسين گرامي بعد از مدتها كه لباس عافيت به تن پوشيد پس از ماهها مجدداً به جبهه آمد و اين بار در جبهه‌هاي ذوالفقاري به نبرد تا پيروزي ادامه داد و در راه اين پيروزي در حاليكه از پل مهندسي بهمنشير عبور مي‌كرد و در ميان نخلهاي خرما حركت مي‌كرد خمسه خمسه آمد و او را در بر گرفت و با خود به لقاء خدا برد ديگر در يك ياز همين روزها بود دشمن با حدود 100 تانك از طرف شلمچه حمله كرد و مردم قهرمان در حاليكه جز خدا هيچ اميدي نداشتند و سلاحشان جز ژـ3 و كلتف مولوتف نبود به تانكها حمله‌ور شدند و به امر خدا تانك‌ها در گِل فرو رفتند. فدائيان اسلام، سپاهيان عزيز، تكاوران، مردم قهرمان تاريخ ساز خونين شهر به سر و كول تانك‌ها ريختند و مثل عقابها آنها را بلعيدند و همه تانكها را نابود كردند آن روز هرگز فراموشم نمي‌شود تانك‌ها مثل موش در سوراخ‌ها فرو رفته بودند، بچه‌ها مثل عقابي كه موشي را به چنگال گرفته باشد تانكها را آنچنان اسير خود كرده بودند. ديگر صادق ارسلان گرجي‌زاده كه ما به او صادق مي‌گفتيم صادق يا همان ارسلان گرجي‌زاده يك مسيحي بود كه در اين انقلاب مسلمان شد ارسلان گرجي‌زاده رزمنده‌اي كه به خاطر دلاوريها و شناخت او از مكتب انسان‌ساز اسلام، اسلام را برگزيد او يكي از بهترين رزمندگان ما بوددر حاليكه گلوله از پشت بدن او را سوراخ كرده بود و از شكمش خارج شده بود او شهادتين مي‌گفت و كسي بود كه مردم و فدائيان اسلام به او معتقد شده بودند و ما به او صادق مي‌گفتيم زيرا هر كارسي را كه او انجام مي‌داد از روي صداقت بود هم اكنون بيسيم ستاد فدائيان اسلام از ابتكارات اين مرد مبارز مسيحي است كه اسلام آورد او نه تنها خود مسلمان شد بلكه افراد خانواده‌اش را هم همراه خود مسلمان كرد اين ثمره انقلاب و جنگي بود كه به ما تحميل شد. ارسلان وقتي كه اسراي مجروح عراقي را مي‌گرفت با تواضع و فروتني با آنها رفتار مي‌كرد و حتي در بيمارستان به ملاقات آنها مي‌رفت و به ديگران درست اسلام‌شناسي را علي‌وار مي‌آموخت.
من در سنگري بودم كه عمليات را فرماندهي مي‌كردم در آن روز بخصوص افراد مجروح به خدا قسم در حاليكه به سختي مجروح بودند و آسيب ديده بودند باز تكبير مي‌گفتند الله‌اكبر خميني رهبر و همين طور مي‌دويدند و وقتي به من نزديك مي‌شدند اين مومنين متقي و رستگاران، اين عاشقان پروازهاي شهادت، مي‌گفتند جناب هاشمي دستور بفرمائيد چه كنيم، در حاليكه خون تمام پهناي صورت آنها مي‌گفت من جايي را نمي‌بينم، خدايا كور شدم اشهدان لا اله الا الله اشهد ان محمدا رسول الله اشهد ان عليا ولي الله و مرتب اينها را مي‌گفت و يا از دور اين تكبير را مي‌گفت الله اكبر خميني رهبر تا به من نزديك شد او را به سنگر كشاندم، تعدادي از نفرات هم بودند، در اين لحظه خمپاره‌اي مقابل سنگر من منفجر شد و تركش خمپاره به پيشاني من اصابت كرد، كه الان شما مي‌بينيد اينجا جاي تركش‌هاي خمپاره است، كه الان در جمجمه من تعداد زيادي از اين تركش‌هاي خمپاره موجود است، به او گفتم صبر كن تا اين نفرات مجروح را به عقب بفرستم تو را كول مي‌كنم اين نفرات را من به عقب فرستادم و خود از سنگر بيرون آمدم و اين آيه شريفه، كه اعجازي است براي رزمندگان، البته نه اينكه مي‌خواهيم شهيد نشويم ما آرزو داريم كه راه شهدا را براي پيروزي نهايي آزادي فلسطين عزيز و بيت‌المقدس دنبال كنيم، ما مي‌خواهيم شاهداني باشيم كه دشمنان اسلام را هميشه نابود سازيم به همين خاطر سعي مي‌كنيم سعي مي‌كنيم زنده بمانيم تلاش مي‌كنيم و اينگونه مي‌گوييم خدايا هر لحظه كه تو تصميم بگيري ما را ببري ما آماده تسليم به رضاي تو هستيم ولي تا زماني كه به اراده خودمان باشد مي‌خواهيم مبارزه را تا فتح نهايي دنبال كنيم. آنگاه كه نفرات مجروح را به عقب تخليه كردم از سنگر بيرون آمدم، او را به پشت سوار كردم و هزاران متر به عقب بردم بعد از مدتها كه او را مداوا كرديم عاقبت روزي در آبادان كه مدتها از جنگ خونين‌شهر گذشته بود ديدم چهره‌اي برايم آشناست او را صدا كردم گفتم چهره تو براي من خيلي ‌آشناست، كسي بود كه در خونين شهر چشمانش كور شده بود و من از سنگر هزاران متر او رابه كول گرفتم چهره تو براي من خيلي آشناست، كسي بود كه در خونين‌شهر چشمانش كور شده بود و من از سنگر هزاران متر او را به كول گرفتم و از زير باران گلوله‌ها و خمسها نجات دادم، گفت آقاي هاشمي من همان هستم ولي خدا نخواست كه من چشمانم را از دست بدهم آن روز كه بر اثر تركش چشمان من هيچ جا را نمي‌ديد بر اثر دقت پزشكان لايق من بينايي خود را بدست آوردم و براي آنكه دين خود را به انقلاب پرداخته باشم مجددا بعد از بهبود به جبهه بازگشتم و حال مي‌بينيد چشمان من شما را مي‌بينند و گفت آقاي هاشمي من فراموش نمي‌كنم كه شما بيش از هزار متر در حاليكه پاهاي خودتان تركش خورده بود و دست شما منفجر شده بود با اين حال باز خود شما در حاليكه از پيشانيتان خون سرازير شده بود بچه‌ها مي‌گفتند آقاي هاشمي در حاليكه بدنش مجروح بود تو را نجات داد حال بگذاريد كه دست شما را ببسوم البته اين خودستايي بود كه من ازخودم گفتم، مسئله‌اي نبود ولي اگر بخواهم از خودم بگويم بايد عرض كنم روزي كه دست من منفجر شد و دست مرا جراحي كردند و قطعات دست منفجر من كه از قسمت ديگر ملاحظه مي‌فرمائيد كه از اين قسمت اصابت كرده و از اين ناحيه بيرون ريخته و دست من قطع شده بود و در همان حال باز به كمك زخمي‌ها مي‌شتافتم و آنها را نجات مي‌دادم و فرداي آن روز بعد از چندين ساعت جراحي باز براي نبرد با دشمن متجاوز خود را آماده كردم و باز هم به سراغ دشمن رفتم و تعداد زيادي از نفرات دشمن را به هلاكت رسانيدم و بچه‌ها مي‌ديدند در حاليكه يك دست منفجر شده من در گچ بود تا نزديكي‌هاي شانه ولي با دست چپ كلاه نظامي خودم را برداشته بودم و به سوي دشمن وقتي كه مي‌دويدم تا كه آنها را اسير كنيم كلاه را به سوي گلوله‌ها پرتاب مي‌كردم و بچه‌ها مي‌گفتند، ببينيد چگونه خدا كسي را كه بخواهد نگه دارد نگه مي‌دارد...

تعداد بازدید از این مطلب: 53
موضوعات مرتبط: آسیدمجتبی , دفاع مقدس ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی


عضو شوید


نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد