close
تبلیغات در اینترنت
دل غریب ما و پنجرۀ فولادی کرامت او

چه مقدار از بیوگرافی شهید سید مجتبی هاشمی اطلاعات دارید؟




گاهی رنج و زحمت زنده نگه داشتن خون شهید،کمتراز شهادت نیست.(امام خامنه ای)

آمار مطالب

کل مطالب : 142
کل نظرات : 0

آمار کاربران

افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 6

کاربران آنلاین


آمار بازدید

بازدید امروز : 26
باردید دیروز : 203
بازدید هفته : 251
بازدید ماه : 333
بازدید سال : 1,795
بازدید کلی : 781,505
وصیت شهدا
ذکر روزهای هفته
دل غریب ما و پنجرۀ فولادی کرامت او

به نزدیکی حرم که رسیدیم سینه ام سنگین شده بود و چشمانم دیگر تحمل نداشتند. نمیدانم، شاید دلتنگی، شاید غریبی و شاید هم دردهای بی شمار روزگار، حالم را دگرگون کرده بود. گنبد طلایی حرم ریسمان به گردن خواهشهایم انداخته بود و بی آنکه به شلوغی خیابان توجه کنم دردها و حاجتهایم را به پیشگاه امام الرئوف، حضرت رضا(ع) عرضه می کردم.

نگاهم را گاهی به کشش عاشقانه گنبد می دوختم و گاهی از سر شرم به زمین گره می زدم. زیر لب آرام ذکر أللهّمَ صَلّ عَلي عَليّ بنْ موسَي الرّضا را تکرار می کردم تا شاید به مدد لطف ضامن آهو، دلم محرم رازهای ناگفته عالم گردد. همان رازهایی که سید مرتضی می گفت جز با خون فاش نمی شود.

آرزوها دست در گردن خواسته هایم انداخته و پرنده خیالم را به سوی وعده های راستین خدا پرواز داده بودند که نوشته ای ساده بند دلم را فر ریخت. روی یک صفحه سپید با خطی درشت نوشته بودند « ورودی برادران » ... بین دو راهی داخل شدن و برگشتن مردد بودم که نوایی آشنا بی اختیار مرا به داخل روضه منوره ارباب کشانید. آمدم ای شاه، پناهم بده / خط امانی ز گناهم بده ... ای حَرمَت ملجأ درماندگان / دور مران از در و راهم بده.

 

رویای شیرین زیارت تحقق یافت. عبد ذلیل و روسیاه پای بر عرش کرامت معین الضعفاء گذارده بود. اینبار ذکرهای زیر لبم فریاد می شد و بی آنکه سمت نگاهم به ملجأ شریف امام باشد نعره می زدم: ای گل بی خار گلستان عشق / قرب مکانی چو گیاهم بده ...لایق وصل تو که من نیستم / اِذن، به یک لحظه نگاهم بده ...

در دلم شوری آشنا جان گرفت. گویی درسنامه معرفتی امام هادی(ع) تنها راه رسیدن به منزل آخر بود.

السَّلامُ عَلَى مَحَالِّ مَعْرِفَهِ اللَّهِ وَ مَسَاكِنِ بَرَكَهِ اللَّهِ وَ مَعَادِنِ حِكْمَهِ اللَّهِ وَ حَفَظَهِ سِرِّ اللَّهِ وَ حَمَلَهِ كِتَابِ اللَّهِ وَ أَوْصِيَاءِ

نَبِيِّ اللَّهِ وَ ذُرِّيَّةِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ رَحْمَهُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ.

ثانیه ها سوار بر قطار بی توقف زمان از روی من می گذشتند و من در هیاهوی حرم گم شده بودم.

دلم می خواست به تک تک زائرین حرم بگویم اینجا حریم حضور سلطانی است که گنهکاران را از در خانه اش نمی راند. دلم می خواست صدای هق هق ناله هایم را با صفیر جانبخش نقّاره خانه اش پیوند بزنم و بند دلم را به پنجره فولادی جودش ببندم تا همیشه مقیم حریم لطفش باشم. دلم می خواست کتیبه امام شناسی جامعه کبیره را بر پیشانی قلبم نصب کنم تا عظمت مقام حضرت ثامن الحجج (ع) در سینه کوچکم بگنجد...

وَ بِكُمْ يُمْسِكُ السَّمَاءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلا بِإِذْنِهِ وَ بِكُمْ يُنَفِّسُ الْهَمَّ وَ يَكْشِفُ الضُّرَّ وَ عِنْدَكُمْ مَا نَزَلَتْ بِهِ رُسُلُهُ وَ هَبَطَتْ بِهِ مَلائِكَتُهُ وَ إِلَى جَدِّكُمْ ...

آن شب با تمام وجود حمد خدای منان را می گفتم که نعمت حضور حجتش در خاک ایران اسلامی را بر ما ارزان داشت تا در گاه دلتنگی و غربتمان، کسی دست مِهر بر سرمان گذارد و گره کور چشمانمان را به روی زیبایی های عالم بگشاید.

سند ایران به نام مبارک آقا امام علی بن موسی الرضا(ع) مُهر شده است. تمام این سرزمین موقوفه ابوالحسن الثانی(ع) است. آقاجان! ای تک ستاره آسمان سرزمین سلمان، هر صبح که خورشید به اذن شما از مشرق خواسته های این دیار طلوع می کند، جز گوشه ای از نگاه عنایت شما، رجایی به اجابت نیست. آقاجان! شنیده ام بارها سر خونین شهیدان این بوم کهن را بر زانوی عشق خویش نهاده اید. شنیده ام حاجات مردم ایران با امضای شما به حضور رحمانی پروردگار عالم می رسد. آقاجان! این دل غریب ما و سفره کرامت شما. این بغض سر باز نکرده ما و دست نوازشگر شما.

آقاجان! حرف اول و آخر ما تعجیل در فرج مولا حضرت صاحب الزمان(عج) است و دیگر اینکه تا تحقق این وعدۀ راستین خدا، شما حافظ علمدار و نایبش حضرت امام خامنه ای باشید. چشم امّید ستم کشیدگان عالم به کلام مسیحایی اوست تا راه رسیدن به حکومت عدل مهدوی را نشانشان دهد.

 

اللهّمَ صَلّ عَلي عَلي بنْ موسَي الرّضا المرتَضي الامامِ التّقي النّقي  و حُجَّتكَ عَلي مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثري الصّدّيق الشَّهيد صَلَوةَ كثيرَةً تامَةً زاكيَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه كافْضَلِ ما صَلّيَتَ عَلي اَحَدٍ مِنْ اوْليائِكَ.

نویسنده:آقای حمیدبناء

تعداد بازدید از این مطلب: 36
موضوعات مرتبط: دلنوشته ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 9


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی


عضو شوید


نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد